چه بر سر موسیقی ایران آمده؟هنرمندان این عرصه به کجا می روند؟(البته اگر بتوان نام هنرمند را بر این ها نهاد)نمی دانم دلیل این همه خود بزرگ بینی و ادعا چیست،به خاطر آثار درخشانشان است یا اخلاق نیکشان؟اگر دلیل این خودشیفتگی آثارشان است،بایدمتذکر شوم همکاری با پسماندهای لس آنجلس افتخار ندارد،از حیث اخلاق هم نباید زیاد روی خود حساب باز کنند زیرا باعث سرشکستگی خودشان می شود!خود این به اصطلاح هنرمندان هم می دانند که شهرتشان باد آورده است،طوری که هنوز هم در شوک این شهرت هستند و به قول یکی از همین دوستان خوش شانس بودند که به اینجا رسیدند!
یکی از عزیزان ترانه سرا از استعفای همکارش از ارشاد ابراز خوشحالی می کند و می گوید اگر این کار را نمی کردی گمان می بردم که حکومتی هستی و...حالا می توانی درباره ی ترانه ی...بنویسی!!!بر من پوشیده است که آیا این عزیز ارشاد را قبول دارند یا خیر؟زیرا در مصاحبه ای به تعریف و تمجید از ارشاد پرداخته بودند.جالب اینجاست آقای ترانه سرا در توهم هستند که اجازه ی همکارشان دست ایشان است!
قسمتی از مصاحبه ی ایشان:
"اگر ترانه می نویسم تلاشم را می کنم تا اگر بدعت گذار و جریان ساز نمی شوم لااقل در آن فضایی که می نویسم کار خوب ارائه دهم..."
به این قسمت توجه کنید ایشان معتقدند که جریان ساز نیستند ولی ظاهرا ارائه کار خوب را مساوی با تقلید می انگارند،البته در سخنانشان کاملا این موضوع را رد می کنند ولی اشتیاق به این تقلید تا جایی است که اگر با این عزیز مدتی همنشین شوید کاملا به علاقه زایدالوصفشان به ترانه سرای بزرگ دهه ی پنجاه پی خواهید برد.ایشان در مصاحبه ی خود اذعان می دارند که به ساده نویسی و نه سطحی نویسی معتقدند،در صورتی که برخی از صنایع ادبی که این عزیز در آثار خود مورد استفاده قرار می دهند سبب دیریابی ترانه هایشان می شود.یاد خاطره ای افتادم زمانی در وبلاگ همین فرد شخصی در مورد مفهوم یکی از بندهای ترانه ی ایشان سوالی مطرح کردند و ترانه سرای عزیز با استناد به سخن استاد مسلم ترانه ایران ابراز فرمودند که از پاسخ معذورند(جالب بود که اینجا نیز از سخنان همان ترانه سرای پیشرو سود جستند).
این روزها تمام نشریات پر است از مصاحبه های رنگارنگ،که در این میان مصاحبه های بعضی ترانه سرایان بسیار جالب است.باورتان می شود ترانه سرایی ابراز می دارد که روزی ۷ الی ۸ ترانه(ترانه؟؟؟!!) می نویسد!نوشتن ترانه مطمئنا عالیست و پرکاری عالی تر در صورتی که کمیت به کیفیت ضربه وارد نکند.یادش به خیر زمانی که همکاری با اسطوره ها برای هنرمندان مایه ی افتخار و شادمانی بود.این روزها کاملا موضوع برعکس شده که دو دلیل می تواند داشته باشد یا مفهوم اسطوره ی کنونی با آنچه که ما در ذهن داریم زمین تا آسمان مغایرت دارد و یا دید هنرمندان ما نسبت به همکاری هایشان زمین تا آسمان تغییر کرده.بنده هرچه سعی کردم نتوانستم خواننده ی اثری همچون "خوشگلا باید برقصن" را در زمره ی بزرگان قرار دهم و یا از همکاری با خواننده ی درجه چندم لس آنجلس ابراز خرسندی کنم.یادش به خیر زمانی که هنرمندان آرزوی همکاری با اشخاصی همچون استاد بابک بیات،واروژان بزرگ(روحشان شاد)و...را در سر می پروراندند.ظاهرا امروزه همکاری با آفریننده ی "دوست دارم خیلی زیاد" مایه ی افتخار و مباهات اهل فن(!!!)است.
وضعیت موسیقی در ایران به شدت آشفته است،تا حدی که جوانی گمنام به خود اجازه می دهد که بگوید من هنرمند درجه ی یک این مملکت هستم!عزیزان از همکاری های خیالی خویش می گویند و می نویسند و چسبیده های موسیقی رابزرگ تلقی می کنند،ترانه سراهای عزیز ما با افتخار از همکاری هایشان با هنرمند نماها می نویسند و به هرکس که ترانه هایشان را اجرا کند لقب استاد می دهند،آقای خواننده از فوق العاده بودن آخرین آلبومش می گوید و دیگران هم به همین ترتیب.
به نظر من و دوستانم این به اصطلاح هنرمندان کوچکترین خدمتی به موسیقی ایران نکرده اند و تنها با اسطوره های موسیقی عکس یادگاری دارند.کاش کمی از اخلاقیات این بزرگان الگو برداری کنند و تنها به فکر تحویل دادن لبخندی زیبا به دوربین نباشند.

نفسم حبس شده،بالا نمی آید.مردم اما باز هم زنده شدم.یک جمله ی کوتاه دنیا را بر سرم آوار کرد،زندگی و کامم را تلخ تر و روحم را افسرده تر.
"بابک بیات درگذشت"
بی صدا گریه کردم تا مبادا کسی متوجه اشک ریختنم شود و غرورم...
دوستش داشتم به اندازه ی تمام دنیا،به اندازه ی خاطراتم،به اندازه ی عاشقانه هایم.بتم بود و قهرمان رویاهایم.با ملودی هایش زندگی می کردم،اشک می ریختم و امید می گرفتم.تصور اینکه دیگر ملودی نسازد برایم غیر ممکن بود و اصلا به این مسئله فکر نمی کردم.بیمار بود،اما،نباید می رفت چون من دوستش داشتم.ذکر هر روزم شفایش بود.روزی که رفت همه می دانستند غیر از من.آن روز را هم با آرزوی شفایش گذراندم اما،ششم آذر همه چیز تمام شد...پاییز سیاه بودنش را به رخم کشید و آذر داغ بودن آتشش را،با داغی که بر دلم گذاشت...طلایه دار رفت و به مانی عزیزش،شاملو،واروژان و ... پیوست.رفت تا به اشک های ما در این دنیا بخندد.رفت تا هر روز روز شکستن بغض من باشد.رفت تا دل به عکس هایی ببندم که تنها دلخوشی ام هستند و دل به قلمی که بی وقفه در غم نبودش می نویسد.دل به ملودی هایی ببندم که حالا رنگ و بوی دیگری برایم دارند.دلم گرفت برای غریبانه رفتنش،برای مهربانی و سکوتش،برای صدای بی صدایش.دلم گرفت که به دیدنش نرفتم،ساده ترین کاری که از دستم برمی آمد و دریغ کردم.
دوست داشت برود،از نگاه ها حرف هایش در چند ماه آخر مشخص بود.خسته بود از من و ما تکراری،از مکررات خسته کننده ی ما و بالاخره رفت.رفت و آرامش را یافت و جالب اینجاست که من و تو و ما برای آدمی می گرییم که به آرامش رسیده ولی خودمان در منجلاب دنیا دست و پا می زنیم و اسمش را زندگی نهاده ایم.زندگی که معنی زنده بودن را نداشته باشد خود ذلت است،بابک بیات در تمام طول عمر خود زنده بود به معنای واقعی،زندگی می کرد این ها همه از آثارش مشخص است.
صحبتی از بی مهری هایی که بعد از مرگ به استاد شد نمی کنم،این آپ فقط به او اختصاص دارد،اویی که دلیل بودن این وبلاگ و امید نویسنده اش است و اولین سالگرد تولد دوباره اش.
راستی یادمان نرود که تولد افسانه ی تکرار ناشدنیمان را تبریک بگوییم.
استاد تولدت مبارک!
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه مطلب

قصد نداشتم به این زودی ها آپ کنم،اما...
سال هاست که شاهد هیچ پیشرفت چشمگیری در موسیقی این مملکت نیستیم.هرچه هست پسرفت است و عقب نشینی.هرچند گاهی جرقه هایی به وسیله ی تعدادی انگشت شمار از هنرمندان واقعی زده می شود و کورسوی امیدی را ایجاد می نماید ولی باید پذیرفت که این تعداد هنرمند به تنهایی قدرت حل تمامی مشکلات را ندارند.دیر زمانیست که به گوش سپردن به موسیقی های نازل عادت کرده ایم و اگر در این آشفته بازار یک قطعه در سطح عالی به دستمان برسد از شدت ذوق سر از پا نمی شناسیم.
مدت هاست که در حال استفاده از ذخیره های درخشان خود هستیم و تنها به پیشینه ی خود افتخار می کنیم.هرگاه خواستار شنیدن اثری درخور شعور ایرانی هستیم لاجرم باید به موسیقی های دهه پنجاه پناه ببریم.از جانگیری دوباره ی پاپ تا کنون هنرمند که نه،اشخاص بسیاری وارد این عرصه شده اند که در میانشان افرادی واقعا هنرشناس بودند و تعداد انبوهی نیز به لطف پشتوانه های مختلف(!)پا به این عرصه نهادند.
قریب به ۶ سال است که به صورت مستمر پیگیر اخبار و وقایع موسیقی و اثار منتشر شده در آن هستم و در طول این سال ها تنها چند هنرمند را هنرمند واقعی یافتم،کسانی که برای شعور ملت خود ارزش قائل هستند.هرچند گاهی از آنان نیز لغزش های دور از انتظاری سر می زند ولی در هر صورت به شعور مخاطب توهین نمی کنند.در طول این سال ها اکثر اثار منتشر شده را خریداری کردم و سعی نمودم برای یک بار هم که شده آنان را از اول تا به اخر گوش دهم(باور بفرمایید در بعضی مواقع بسیار سخت است و طاقت فرسا).از نازل ترین اثر تا بهترین را شنیدم تا بتوانم درک درستی از موسیقی کشورم به دست آورم.باور بفرمایید گاه بسیار ضجر می کشیدم از شنیدن موسیقی های نازل و از سوی دیگر دیدن اشتیاق مردم برای تهیه ی این نوع آثار،اما تنها مسئله ای که باعث دلگرمی ام میشد این بود که در کشوری زندگی می کنم که به استاد و پیشکسوت در هر عرصه ای احترام گذاشته می شود(البته از سوی هنرمندان)و هیچ گاه یک شخص تازه کار به خود این اجازه را نمی دهد که به اساتید این مرز و بوم توهین کند.به این عقیده سخت معتقد بودم تا اینکه در یکی از مجلات مصاحبه ای از اسطوره ی تاریخ موسیقی ایران،پدیده ی تکرار نشدنی (!)استاد(!!!!!!!!!!!)بنیامین خواندم.ایشان مثل همیشه کوه اعتماد به نفس بودند و از خود و کاهایشان راضی.تا اینجای کار مشکلی نبود اما نکته ی اصلی اینجاست که استاد بهادری در پاسخ به سوالی که در مورد استاد بابک بیات از ایشان پرسیده شده بود فرمودند:در دوره ای خوب درخشید!!!
دقت بفرمایید در دوره ای.یعنی این کوه اعتماد به نفس اعتقاد دارد که افسانه ی موسیقی ایران تنها دوره ای در اوج بوده و آنگاه در مصاحبه ای دیگر اذعان می دارد که:من با ترانه هایم درگیری های فلسفی دارم.نمی دانم میان ساعت و دیوار و چشم و قلب از نظر فلسفه و منطق چه ارتباطی وجود دارد که باعث بروز درگیری در ذهن این نابغه ی قرن می شود.منکه هر چه قدر کتاب منطق و مکتب های فلسفی مختلف را زیر و رو کردم هیچ نشانی از ارتباط میان ساعت و دیوار و چشم و قلب نیافتم.مطمئنا اگر استاد بیات از بنیامین تعریف می کرد،این درخشش تا به ابد ادامه داشت ولی چون ایشان در آخرین مصاحبه های خود صراحتا اعلام فرموده بودند که آثار جدید منتشر شده(و البته پر فروش) در نازل ترین سطح هستند،پس بنابر مکتب فلسفی این فیلسوف نو ظهور تنها در دوره ای به سوی کمال پیش رفتند و از آن پس از منبع ذوق و هنر فاصله گرفتند.همان منبعی که امثال مقدم و بنیامین و ... در رسیدن به آن بسیار خوب ظاهر شدند.
قضاوت در مورد این سخن را به عهده ی شما می گذارم،اما عزیزان این من و شما هستیم که باید به این اقا و امثال او مرتبه و درجه اش را در عالم موسیقی یادآور شویم،این من و شماییم که با خریداری آثارش به او این شبه را وارد می کنیم که بهترین است و نابغه...
راستی استاد بنیامین که با داشتن حدود۱۸-۱۷ پیشنهاد برای بازیگری در این عرصه نیز صاحب نظر محسوب می شوند در مورد مسعود کیمیایی نظر جالبی داشته:قیصر فیلم خوبی بود!!!!!!!!!!!!!
یعنی بقیه ی فیلم های استاد از نظر این منتقد بزرگ موسیقی و سینما فاقد ارزش هستند.
واقعیت این است که در ابتدا نمی دانستم از کجا شروع کنم و اکنون نیز نمی دانم این مطلب را چگونه به پایان ببرم،تنها می توانم بگویم:
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین در هم و بر هم گفتیم...
